تبليغاتX
در بی نهایت

در بی نهایت

 *************************************************

**************************************************

مجموعه غزل " در بی نهایت " به همت نشر  "شانی "  حدود

دو هفته پیش مراحل نهایی چاپ را طی کرد، و انشا الله بعد از

تعطیلات نوروزی رونمایی و روانه بازار خواهد شد. این مجموعه

شامل غزلهایی است که در سال ۸۹  و ۹۰ سروده شده اند.

از دوستان بزرگوارم آقای حامد ابراهیم پور، آقای سالار عبدی و

خانم معصومه رسولی بسیار تشکر میکنم که نگاه هنر مندانه و

همراهی شان را از من دریغ نکردند.

 (دوستان عزیز میتوانند این مجموعه را از کتابفروشی خانه شاعران جوان-انقلاب- پاساژفروزنده ، تهیه کنند.)

 همچنین دوستان عزیز در راهرو ۲۰ غرفه ۲۳ نمایشگاه کتاب میتوانند مجموعه را تهیه کنند.

بخوانید غزلی از این مجموعه:

 

مرهمی نمی شود گذاشت، زخم های ناشمرده را

 بار درد روی شانه ام، عاقبت شکست گرده را

 

روی سر گذاشتندم و ... دور من شلوغ می شود

مردمی غریبه می برند باز روی دست، "مرده" را

 

 آسمان دوباره سر گرفت شکوه های گاه گاه را

روی شانه های من شکست بغض ابر سر سپرده را

 

گفته اند باد می برد، هرچه را که باد آورد...

می شود کسی بیاورد آنچه را که باد برده را؟

 

من چگونه عاشق اش شوم، با کدام دل ، کدام حس

دست کس نمی شود سپرد این دلی که دست خورده را

...

در پی کدام فتح نو صف کشیده چشم های من

می شود به جنگ تازه برد، لشگر شکست خورده را...؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1390ساعت 23:53  توسط آذر نادی  | 

************************************************************************

************************************************************************

غزلی از مجموعه پایان راههای موازی:

                    زوال

نه دیو بود، نه شیطان، نه جن ، نه انسان بود

فقط عصاره ای از سرکشی و عصیان بود

تمام کالبدش روح ناشناس هبوط

تمام هستی او حیرتی فراوان بود

دو چشم داشت که همواره در لفافه اشک

پر از نگاه گریزنده و  شتابان بود

درون سینه او قلب ناشناسی سرد...

غمی بزرگ در آن کنج سینه پنهان بود

دو پای داشت که آزرده از مسیر سفر

ترک گرفته و تا نصفه نیمه عریان بود

نگاه منبسط اش بارش سوال، ولی

امید پاسخ اش ازچارسوی ویران بود

شکسته بود تمام دریچه های امید...

..و او رها شده در گوشه خیابان بود!

دو دست داشت که لرزان و منفعل در پیش

تمام روز به دنبال لفمه ای نان بود...

...

به چشم مردم شهرش چه بود آن موجود؟

نه دیو بود نه شیطان نه جن،

                                    نه انسان بود..

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  نوزدهم بهمن 1390ساعت 12:47  توسط آذر نادی  | 

***************************************************************************

***************************************************************************

    

 باز هم قصه ام همان قصه است،قصه آن کسی که بود و نبود

یک  نفر  مانده  خسته  و  تنها زیر  این  گنبد  بلند  کبود...

باز هم دردها همان دردند،حرفهایم همان غزل گونه

روزهایم همان سیاه و سپید،لحظه هایم همان فراز و فرود

با بهاری دوباره بی حاصل، با دو پایی دوباره سر در گل

کوچه هایی که می شود بن بست،جاده هایی که می شود مسدود

باز هم دفتر ریاضی من پر عکس دل است می بینی

حد عشقی که با حساب غمت،میل می کرد سمت نامحدود

...

خانه و مامنی نمی خواهم، گلی و گلشنی نمیخواهم

آن خلیل ام که سالهای دراز ایستاده در آتش نمرود...

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1390ساعت 21:21  توسط آذر نادی  | 

************************************************************************

************************************************************************

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی

وانگه برو  که رستی  از  نیستی و  هستی

گر جان به تن ببینی مشغول کار  او  شو

هر قبله ای که بینی بهتر ز خود پرستی

         ...........................

طرفی نبستی از عشق، برخیز آرزو کن!

گم  کرده  دلت  را  برگرد و جستجو کن

شاید که آتشی گرم زیرش نهفته باشد

خاکستر  دلت  را  بردار و  زیر  و  رو  کن

یک طرح مبهم از عشق در خواب دیده بودی

بیدار باش عشق است، برخیز رو به او کن

شاید "برادر  مرگ " مسئول  مردن  توست

دیگر "نترس "دل را با خویش رو به رو کن

حالا  که مرغ  آمین بر بام  تو  نشسته

شاید نصیب شد عشق، برخیز

                                        آرزو کن!

 

+ نوشته شده در  ششم مرداد 1390ساعت 23:32  توسط آذر نادی  |